The flight in horizon with request wings and lover heart...
«به نام خداوند جان آفرين حكيم سخن در زبان آفرين» الف ای بی خبر بكوش كه صاحب خبر شوی تا راهرو نباشی كی راهبر شوی اگر پند خرد مندان به شيرينی نياموزی فلك آن پند با تلخی بياموزد تو را آتش عشق است كاندر نی فتاد جوشش عشق است كاندر می فتاد ای دوای نخوت و ناموس ما ای تو افلاطون و جاليسون ما ازينلوت ازين پوت چهمستيموچه مبهوت كه ازدخل زمين نيست ز بالست خدايا ارغوان جام عقيقی به سمن خواهد داد چشم نرگس به شقايق نگران خواهدشد اين تطاول كه كشيد از غم هجران بلبل تاسراپردهی گل نعره زنان خواهد شد آيد دوان دوان و نهد بر كنار من آن نرگس و بنشه كه در دامن آورد ای برادر تو همه انديشه ای مابقی تو استخوان و ريشه ای آينه اسكندر جام می است بنگر تا برتو عرضه دارد احوال ملك ما را آسايش دو گيتی تفسير اين دوحرف است با دوستان مروت با دوشمنان مدارا اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد گناه بخت پريشان ودست كوته ماست آن قدر زيباست اين بی باز گشت كه برايش می توان از جان گذشت ایدوست شكر بهتر ياآن كه شكر سازد؟ خوبی قم ر بهتر يا آن كه قمر سازد؟ ای حلقه ی درگاه تو هفت آسمان،سبحانه وی ازتو هم پر هم تهی هرد جهان، سبحانه ای ازهويدایی نهان وی ازنهانی بسعيان هم بر كناری از جهان هم د ميان، سبحانه ای برحقيقت پادشاه گر بر در تو اين گدا سودی كند دائم تو را نبود زيان، سبحانه ای عقل تو به باشی دردانش و در بينش يا آن كه به هر لحظه صد عقل و نظر سازد الا يا ايها اساقی ادر كاسا و ناولها كه عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشكل ها اگرآن ترك شيرازیبدست آرد دل مارا به خال هندويش بخشم سمر قند و بخارا را اگرآن ترك شيرازیبدست آرد دل مارا به خال هندويش بخشم تمام روح و اجزا را اگرآن ترك شيرازیبدست آرد دل مارا فدای مقدمش سازم سرو دست و تن و پا را ای پادشه خوبان داد از غم تنهايی دل بی تو به جان آمد وقت است كه باز آيی ب بهچه سرگرم كنم ديده و دل را كه مدام دل تو را می طلبد ديده تو را می جويد بميريد بميريد در اين عشق بميريد درين عشق بميريد همه روح پذيريد بميريد بميريد از اين نقش بميريد كه اين نفس چوبنداست وشماهمچواسيريد بنده همان به كه ز تقصير خويش عذر به در گاه خدا آورد بشنويد ای دوستان اين داستان خود حقيقت نقد حال ماست آن برو كار می كن مگو چيست كار كه سرمايه ی جاودانی است كار بشنو از نی چون حكايت می كند از جدايی ها شكايت می كند بند بگسل باش آزاد ای پسر چند باشی بند سيم و بند زر با لب دمساز خود گر جفتمی همچو نی من گفتنی ها گفتمی بیهمگانبهسرشود،بیتوبهسرنمیشود داغتودارد ايندلم؛جایدگرنمیشود برای تو فدا كرديم جان ها كشيده بهر تو زخم زبان ها بخشندگی وسابقهی لطف و رحمتش ما را به حسن عاقبت اميد وار كرد بازار چه گاه گاهی برسرنهد كلاهی مرغان قاف دانند آيين پادشاهی بحر آفريد و برّ و درختان و آدمی خورشيد و ماه و انجم و ليل و نهار كرد بعد ازخدای هرچهپرستندهيچ نيست بی دولت آن كه بر همه هيچ اختيار كرد بردرگه توآسمان درآستينآورده جان سر بر نگيرد يك زمان از آستان سبحانه پ پيش خلق اين را اگرچه قدر نيست پيش تو هم چون چراغ روشنيست پرهيزگار باش كه دادار آسمان فردوس جای مردم پرهيزگار كرد پاسبان حرم دل شدهام شب همهشب تا درين پرده جز انديشه ی اونگذارم پرس پرسان می كشيدش تا بصدر گفت گنجی يافتم آخر بصير پنهانكنیپيغمبریدرآستين كافری زان برد موسی آذری اندر دهان،سبحانه ت تو همی دانی و شب ها ی دراز كه همی خواندم تو را با صد نياز نوحيدگوی او نه بنی آدمند و بس هر بلبلی كه زمزمه برشاخسار كرد تا چند منزوی در كنج خلوتی در بسته تا به كی در محبس تنی ث ثريا شكفت آن شب با شادی بداد به تاريكی رنگ روشنايی ثمّ يا تينا مكافاتُ المقال منعفُ ذالكَ رحمةمن ذیالجلال ثم يلجينا الی امثالها كی ينالَ العبدُ مما نالَها ج جان دل و ديده ی من، گريهی خنديده ی من يار پسنديده ی من، يار پسنديد مرا جسم خاك از عشق بر افلاك شد كوه در رقص آمد و چالاك شد جمله معشوق است و عاشق پردهای زنده معشوق است و عاشق مرده ای جزعشق تو هيچ نيست اندر دل ما عشق تو سرشته اند ر گل ما جو لقی سر بر هنه می گذشت با سربی مو چو پشت طاس وطشت چ چوسيليم وچ و جوئيم و همه سوی توپوييم كه منزلگه هر سيل به درياست خدايا چرخ آستان درگهت ، شيران عالم روبهت حيران بمانده در رهت پير و جوان سبحانه چون آفريدی رايگان،نه سودیكردی نه زيان اكنون ببخشی درجهان ایغيب دان سبحانه چون درين راه بيك موی خطر نيست مرا پس چرا خاطر خود گرد خطر گردانم؟ چگونه شاد شود درون غمگينم؟ به اختيار كه از اختيار بيرون است چه كنم شيفته ام ، سوخته ام ، غمزده ام عشوه ات واله ی آن لعل گهر بارم كرد چون شنيدم نام او بی خود شدم لحظه ای شد ، باز با خود آمدم چون بديدم پر تو رخسار او گشت تابان در دلم اموار هو ح حافظ از بهر تو آمد سوی اقليم وجود قدمی نه به وداعش كه روان خواهد شد حيف می آيد مرا كآن دينِ پاك د ر ميان ِ جاهلان گردد هلاك حق قدم بر وی نهد از لامكان آنگه او ساكن شود از كَن فَكان خ خلق می خندي بر گفتار او بر طمع خامی و بر پيكار او خويش را چند ز انديشه بسر گردانم؟ در تحير دل خود زير و زبر گردانم؟ خيال روی تو در هر طريق همره ماست نسيم موی تو پيوند جان آگه ماست خورشيد روی يار ز هر ذره ظاهر است بگشای چشم باطن و بنگر ز هر طرف د د ر دل من آن دعا انداختی صد اميد اندر دلم انداختی ديد يوسف آفتاب و اختران پيش او سجده كنان چون چاكران در غم ما روز ها بی گاه شد روز ها با سوز ها همراه شد دوستان شرح پريشانی من گوش كنيد داستان غم پنهانی من گوش كنيد در ره ما ترسانگان را كار نيست جمله شاهانند آن جا بندگان را بار نيست دل نگه داريد ای بی حاصلان در حضور حضرت صاحبدلان درويش فريدون شد هم كاسه ی قارون شد هم كاسه ی سلطان شد تا باد چنين بادا دانی كه را سزد صفت پاكی آن كو وجود پاك نيالايد ديدم رخ خوب خوش لقا را آن چشم و چراغ سينه ها را
نظرات شما عزیزان:
Design By : Night Melody |